ایرانی و عرق ملی اش

چهارشنبه 19 دسامبر 2012

امروز مراسم اختتامیه مدرسه زبان سوئدی برای مهاجران بود. جلسه با معرفی رسوم سوئدی ها برای سال نو شروع شد. فرهنگ سوئدی قدمت زیادی نداره و اکثر رسوم امروزی ریشه غیر سوئدی دارند که با همه گیر شدن تلویزیون و ورود فرهنگ پر زرق و برق آمریکایی همونا هم دارند کم رنگ میشن.

در ادامه دختری با همراهیه گیتار دو ترانه در وصف مسیح خوند و سپس چند آهنگ از آمریکای لاتین توسط سه گیتاریست اجرا شد. پس از اون سیاه پوستی خندان با سازهایی شبیه تومبا به صحنه آمد و اجرا کرد. در پایان یکی از کارکنان سخنرانی داشت درباره اینکه چطور به سوئد آمده و به این مقام رسیده و لزوم سخت کوشی در رسیدن به هدف و ...

می خواستیم به سمت اتاق دیگری برای فیکا (پذیرایی سوئدی) حرکت کنیم که یکی از معلم ها گفت صبر کنید! شخص دیگری می خواد بخونه.

با کمی قرقر نشستیم. مرد میانسالی با چهره شرقی آمد. گفت قدرت هستم از ایران. می خواهم فارسی براتون بخونم. 

با کمی مکث شروع به خوندن کرد:

آه ... ای الهه ناز ... با دل من بساز ...

این ترانه منو برد به روزهای خوش کوهنوردی. چقدر با دوستانم این ترانه ها رو توی راه یا مینی بوس می خوندیم. چه روزای خوشی بود.

برگشتم تا نگاهی با سایر ایرانیای حاضر بکنم تا ببینم اونا چه عکس العملی به این ترانه دارن. با چشمانی پر از اشک روبرو شدم که گویای وابستگی عاطفی به سرزمین مادری بود. کسانی که اونجا بودن دیرهنگاهی نبود که از ایران رسیدن بود و زندگی جدیدی در سوئد آغاز کرده بودن. قاعدتا باید وقتی به اینجا اومدن خیلی خوشحال بوده باشن. با کلی امید و آرزوی برای زندگی در یک کشور پیشرفته و آزاد ...

ولی اشکها سخن از وابستگی ها داشت.

بعد از پایان ترانه، قدرت بیدرنگ شروع به خواندن ترانه دیگری کرد که شور خاصی به همه داد و همه با دست زدن با ترانه ریتم گرفتند:

شب به گلستان تنها منتظرت بودم
باده ناکامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم
منتظرت بودم 

اشکها ناپدید شدند و لبخند ها جاشون رو گرفتند.

در اتاق فیکا یکی از کارکنان ایرانی رو دیدم که به یکی از شاگردان می گفت: همکاران سوئدی از من درباره علت گریه ایرانی ها سوال می کردند و متعجب بودن که چرا اونا گریه می کردند در حالیکه باید خوشحال شده باشند که کسی به زبان اونا می خونه!؟

قهوه در دستم بود و شیرینی سوئدی بر می داشتم که قدرت رو دیدم. جلو رفتم و ازش تشکر کردم که منو به اون دوران شیرین برد. متواضعانه پاسخی داد و از هم جدا شدیم.

در راه بازگشت به خونه به این فکر می کردم که این ملت چه ریشه عمیقی در فرهنگ سرزمینشون دارن و چه شد که این ساقه ها برگ و بار به سرزمین دیگری دادند. 

 

برام از خاطره سنگری بساز
بید بی ریشه رو شنباد می بره

نسل بی گذشته رو خاک غریب
مثله شخم کهنه از یاد می بری

 

/ 2 نظر / 11 بازدید
سوسن

پویا جان خیلی قشنگ وصف کردی احساس کردم منم اونجا بودم. منم رفتم به روزای دوری که که تو و جنگل و دشت و کویر با دوستان کوهی خوش بودیم... روزها چقدر زود از پی هم می گذرن ...

لبخند ماه

وای پویا چند وقت بود نیومده بودم وبلاگت فکر می کردم خبری نیست. از اون موقع سه تا پست گذاشتی که همشو خوندم. واقعن یادش بخیر الهه ناز و شب به گلستان تنها انگار این روزا اون ترانه ها کمرنگ شدن و شور و حال گذشته و آدم های خوب گذشته کمتر شدن... شاد باشی و خوشبخت...