تناقض

خوبی و بدی و لذت بخش بودن یا نبودن یه چیز به شخص و موقعیتش بستگی داره. اگه پشت فرمون ماشین نشسته باشی می فهمی لحظه سبز شدن چراغ راهنمایی چه حالی میده. آدم دوس داره پاشو بذاره رو گاز با همه شتاب از چهارراه فرار کنه.

ولی تو این جامعه پر تناقض و نابرابر کسانی هستن که میگن "اه باز سبز شد" و در حاشیه می ایستند تا تو با لذت پا روی گاز بفشاری و دور بشی. کسانی هستند که از سیاست و دیانت و حق و حقوق چیزی نمی دونن و همه تلاششون جلب نظر تو در چند ثانیه از پشت شیشه ست.

بیش از این نمی نویسم. شعر گویاست:

 

گاهی وقتا سبز میشی پشت یک چراغ قرمز
من و نرم میکنی با جمله های متناقض


توی دستات جعبه کبریت چندتا چسب زخم چینی
چندتا سیم ظرف شویی دست من کتاب دینی


پول من چرک کف دست کف دستات پر پینه
تو کجا مدرسه میری ؟ شمت شهرک کوی کینه


تیتر یک نشریه میشی تیترها تکان دهنده ست
کودکی به اسم ژاله مورد تجاوز یک پیرمرد شصت ساله


تیترها تکان دهنده ست تیترها تکان دهنده ست


شکر جام امنه تو ماشین جای کفش جوراب پاته
کل پولی که میگیری خرج تریاک باباته


وقتی که ماهمه خوابیم وقتی که کبودی از تب
چی به روز تو میارن ؟ کی میفهمه آخر شب



چه اهمیتی میدن مردم یه شهر بیمار
توی یک نقطه محروم جون بدی کنج یه انبار


تیتر یک نشریه میشی تیترها تکان دهنده ست
کودکی به اسم ژاله مورد تجاوز یک پیرمرد شصت ساله


تیتر یک نشریه میشی تیترها تکان دهنده ست
کودکی به اسم ژاله مورد تجاوز یک پیرمرد شصت ساله

 

 



/ 0 نظر / 11 بازدید